نوشته شده در ژوئن 1, 2010 به وسیلهٔ raeeka
برآی از کوه صبر ای صبح امید دلم را چشم روشن کن به خورشید بساز ای بخت با من روزکی چند کلیدی خواه و بگشای از من این بند ز سر بیرون کن ای طالع، گرانی رها کن تا توانی، ناتوانی به عیاری برآر ای دوست، دستی برافکن لشگر غم را، شکستی جگر در تاب [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در فوریه 10, 2010 به وسیلهٔ raeeka
برف می بارد برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوهها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان ما چه می [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | بیان دیدگاه »
نوشته شده در فوریه 3, 2010 به وسیلهٔ raeeka
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای است زندگی؟ در این خرابِ ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن رسیده راه بسته ای است زندگی؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان زهم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبودِ [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 26, 2010 به وسیلهٔ raeeka
بود در کشور افسانه کسی شهره در نه گفتن – نام می خواهی ؟ نه کام می جویی ؟ نه تو نمی هواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه مذهب ما را می دانی ؟ نه خط ما می خوانی آیا ؟ نه – [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در ژانویه 25, 2010 به وسیلهٔ raeeka
یاوَران مَسِم (من مستم دوستان) [2] مِن مَسِ مَخمور باده ی اَ لَسِم (من مست مخمور باده ازلی هستم) لوتفِ دوس هاما مُوحکَم گِرد دَه سِم (لطف دوست امد و محکم دستم را گرفت) [2] ** فَرماوَه ساقی بلوا مینای مِن (ساقی گفت از مینای من بنوش ) سَرشار که سا غَر بِدهَ پَیا پِی [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | 2 دیدگاه »
نوشته شده در نوامبر 5, 2009 به وسیلهٔ raeeka
من زنم. روزی که می ایستم در برابر ستم، و جلو می روم پیشاپیش ِ مردان، می شوم «شیرزن ایرانی»؛ اما دو روز که بگذرد و در کلام ها و شوخی ها دقیق شوی، می بینی که نگاه به من همان نگاه تحقیر آمیز گذشته است. من زنم روزی که ماموری دختری را می زند [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | 14 دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 15, 2009 به وسیلهٔ raeeka
ای مرغ سحر، چو این شب تار - بگذاشت ز سر سیاهکاری وز تفحه ی روح بخش اسحار - رفت از سر خفتگان خماری بگشود گره ز زلف زر تار - محبوبه ی نیلگون عماری یزدان به کمال شد پدیدار - واهریمن زشتخو حصاری یاد آر ز شمع مرده، یاد آر ای مونس یوسف اندر [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 14, 2009 به وسیلهٔ raeeka
هرگاه که شاهنامه ی فردوسی را می خوانم، نگاه ستایشگرانه ی فردوسی نسبت به خرد مرا شیفته و مجذوب خود می کند. فردوسی گاه مانند ابیات زیر آشکارا به ستودن خرد می پردازد و گاه در لا به لای رفتار قهرمانانش این ستایش را می یابیم خرد بهتر از هر چه ایزد بداد - ستایش [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | 7 دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 13, 2009 به وسیلهٔ raeeka
آهسته باز بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود اما گرفته دور و برش هاله اي سياه او مرده است و باز پرستار حال ماست – در زندگي ما همه جا وول مي خورد هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست در ختم خويش هم به سر و كار [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | 9 دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 4, 2009 به وسیلهٔ raeeka
در افسانه ها آمده است که ققنوس مرغی است خوش رنگ و خوش آواز که منقار او سیصد و شصت سوراخ دارد و بر کوه بلندی در مقابل باد نشیند و صداهای عجیب از منقار او بر آید. گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سر آید و عمرش به [...]
دستهبندیشده در: Uncategorized | 6 دیدگاه »