میندازم چو سایه بر سر خاک


برآی از کوه صبر ای صبح امید

دلم را چشم روشن کن به خورشید

بساز ای بخت با من روزکی چند

کلیدی خواه و بگشای از من این بند

ز سر بیرون کن ای طالع، گرانی

رها کن تا توانی، ناتوانی

به عیاری برآر ای دوست، دستی

برافکن لشگر غم را، شکستی

جگر در تاب و دل در موج خونست

گر آری رحمتی، وقتش کنونست

نه زین افتاده‌تر یابی ضعیفی

نه زین بیچاره‌تر یابی حریفی

میندازم چو سایه بر سر خاک

که من خود اوفتادم زار و غمناک

مرا پرسی که چونی زآرزویم؟

چو میدانی و می‌پرسی، چه گویم؟

غریبی چون بود؟ غمخوار مانده

ز کار افتاده و در کار مانده

چو گل در عاشقی پرده دریده

ز عالم رفته و عالم ندیده

چو خاک آماجگاه تیر گشته

چو لاله در جوانی پیر گشته

به امیدی، جهان بر باد داده

به پنداری، بدین روز اوفتاده

نه هم پشتی که پشتم گرم دارد

نه بختی کز غریبان شرم دارد

مثل زد غرفه چون می‌مرد بی‌رخت

که باید مرده را نیز از جهان بخت

ز بی کامی دلم تنها نشین است

بسازم گر ترا کام اینچنین است

چو برناید مرا کامی که باید

بسازم تا ترا کامی بر آید

مرا این سوختن سوری عظیمست

که سوز عاشقان سوزی سلیمست

نخواهم کرد بر تو حکم رانی

گرم زین بهترک داری، تو دانی

-خسرو و شیرین نظامی

یک پاسخ

  1. :-)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.