میندازم چو سایه بر سر خاک

برآی از کوه صبر ای صبح امید دلم را چشم روشن کن به خورشید بساز ای بخت با من روزکی چند کلیدی خواه و بگشای از من این بند ز سر بیرون کن ای طالع، گرانی رها کن تا توانی، ناتوانی به عیاری برآر ای دوست، دستی برافکن لشگر غم را، شکستی جگر در تاب [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.