زندگی (صدای هوشنگ ابتهاج با نوای تار محمدرضا لطفی)

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته

زورق به گل نشسته ای است زندگی؟

در این خرابِ ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده
راه بسته ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها

دهان گشود

زمین و آسمان زهم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبودِ دره های آب

غرق شد

-

هوا بد است!

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را!

که با هزارسال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود

-

تو از هزاره های دور آمدی

در این دراز نای خون فشان

که هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشت ناک دیو لاخ

ز هر طرف

طنین گامهای رهگشای توست!

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته

نامه ی وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه های توست!

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سر بلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن

هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده

آن شکوفه زارِ انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ای است

که سروِ راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه،در کمین دره های این غروبِ تنگ

که راه بسته می نمایدت

زمان بی کرانه را تو با شمارِ گام عمر ما مسنج

به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

بسان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش!

امید هیچ معجزی ز مرده نیست!

زنده باش!

یک پاسخ

  1. عالی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.